|
ضمن عرض سلام به همه ارجمندانی که از این وبلاگ
دیدار به عمل می آورند از همه ان خوبان تشکر
نموده و سپاسگزاری خودرا ابراز میدارم .در ضمن
از پسر عموی عزیز و کم نظیر در هوش وفراست و
ظرافت وزیبایی قدر دانی می نمایم که به من
آموخت بزرگی به سن وسال نیست و این
شعر به پاس احترام آن عزیز گرانقدر می باشد.
چشم و ابرويش مرا آواره كرد
زلف خود را سر به سر غــداره كرد
مژه هايش همچو پيكان نبرد
ديـــده خـود را چــو آتـش پــاره كرد
قلب مارا در الم ها پايدار
گـاه آنـرا همچو سنــگ خــاره كرد
درد بی درمان چو برما می دهد
درد بـی درمان فقط خـــود چاره كرد
مــا گنـهكــاران درگــــاه خـــدا
درد مــا را خويــشتــن كفاره کرد
رستگاري می دهد بر نفس پاک
لــعن خــود بــر انفس امــاره كرد
بــاطـن پـاكان حــريــم راز او
نام خود را نقش هــر منــاره كرد
راحم هر پير مرد مضطر است
رزق خود بر طفل در گهواره كرد
نظم عالم جلوه ای از مهر او
نظم خود شامل به هر سياره كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 16:14  توسط مهرداد محمد علی نژاد
|
با سلام از اینکه به این وبلاگ سر می زنید و نظر می دهید بسیار ممنونم
بــا سلامي خـدمت جـمـع شمــا
روشن و پـر نـور شـد شمـع شمـا
ام.اس ايـــن آواره پـــر دردســـــر
كـرد كـانــون حيـــاتـم زيـــر و بـر ابتدا در چشـم و دستانـم نشست قلب پر شور و جوانم را شكست
ای شماهايـی كه اينجا حـاضـريـد
جملگی همـسان كـوهی صابـريـد
پشت ام.اس را بخاكش ميزنـيـم
تاج فخری بر سـر خود مـی نـهيـم
ما مـحصل هـا بـه بحـــر امـتـحـان
گر به ايران يـا كـه در گــرد جـهان
آرزويـــم بــود تــوفــيــق هــمـــه
صبـر داريم ما بـه تشويق هــمــه
عـاقبت پـيــروز مـیگـرديــم مــا
صـابـرانِ در غـــم و درديــــم مـــا
عـاقبت روزی رها از غم شـويــم
در ميـان مـردمـان سالــم رويــم
برگ سبز برد در دست شماست
داور اين سرنوشت تنها خداست
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:39  توسط مهرداد محمد علی نژاد
|
اين شعر يكی از اشعاری است كه من آن را بسيار
دوست دارم.
زمستي گـونـهات احـمـر بـه احـمـرمـيكشي مارا
نكن مستي كـه ازمستي تـوآخــر مـيكـشي مارا
نكـن طـنـّازي وا فـر مـده چـرخـي بـه گـيسويـت به يك آن مست ميداري چو صَرصَر ميكشي مارا
نـديـدم چــرخـهي چشمـت نـديـدم حـلـقـهي گـيسو
نـديده مست مـيكـردي تـو از بـَر مـيكـشي مارا
چـرا چـشمـان وا بـرويـت چـرا لـبـهاي مـيـگـونـت
كُشد مـا را و جـا نـي نـو ، تـو از سر ميكشي مارا
عجب حرفي است دررويت عجب رسمي است بر مويت
هـويـدا كـردهاي مـويـت تـو بـا پـَرميكشي مارا
چـه زيـبـا روي و شيـريـنـي تـو تنها يـار ديـريـنـم
به خندان دخترم بس كن به مادر مي كشي مارا
مـنـم راضـي ز نـاز تــو مـنـم راضـي بـه ا نـبــازي
نكش مارا به اين نحوي چـو كـا فـر ميكشي مارا
گـهي در مـيـمـنـه چـشم وگـهي در ميسره ا بــرو
خـو شا جـاندادن عـاشق شناگـر مـيكشي مارا
دوچشمت مست و بيمار است و خنجرها به كف دارد
مده رقصي به چشمانت به خنجر مـيكـشي مارا
مـرا لـب تشـنـه مـي داري بـه قـصـد جـرعـة آبـی
بـه زمـزم مـي بـري راضـي بـه كوثر مي كشي مارا
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 20:12  توسط مهرداد محمد علی نژاد
|
|
|