|
«دلربايي بود با موي بلند» دلــربـايــي بـود بـا مـوي بـلنــد با لبي ميگـون دو ا بروي كـمند شهد وشيرين بود رويش همچو ماه عــاشقان را بـود او مشكل پسند پادشا هي ميكند بـر خـلق خــود اقـتـدارش محـكم از كـوه سهند يـك گـدايــي بـــود اندر كـويِ او ژنده پوشي بود بـا قـلـبـي نـژنـد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:50  توسط مهرداد محمد علی نژاد
|
« قصة زلف تو را صبح سحر خواهم گفت »
قصة زلف تو را صبح سحر خواهم گفت ز كمانخانة تو من دو خبر خواهم گفت
بر قدمهاي تو اي ماه جهان بار دگر شعر ديگر چو عسل را كه زبَر خواهم گفت
من نقابت فكنم با ولع و حرص وطمع رازهايي ز همن قامت و سر خواهم گفت
به همه از تو و آن سلطنت پر قَدَرَت خلقت جن و ملك، مور و بشر خواهم گفت
گر گذار تو مي از خم آن كوچه درود مستي حال تو را حين گذر خواهم گفت
حكمت محض تو را بر همه آوازه دهم از بهشت ابدي هم ز سقرخواهم گفت
صد سخن از خود و آن غمزده افشا فكنم رنج خود را به رهش حين سفر خواهم گفت
ز همان گردن و دستان و دوپاهاي بلور ز همان جام لب غرق شكر خواهم گفت
مطمئن باش كه افشا بكنم راز تو را و صف زيباي تو ار من به قمر خواهم گفت
ز همان سلسلة موي سيه رنگ بلند ز شراب تو و آن جمع بلند خواهم گفت
راضيا طاقت ما را نبود پيش مگوي ز سر و گردن و آن ناز كمر خواهم گفت به تمام دوستان کتابم از زیر چاپ بیرون آمده .هر کس که می خواد اطلاع بده تا بگم چطور کتاب رو تهیه کنه.
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:0  توسط مهرداد محمد علی نژاد
|
|
|